خرید بک لینک
داستایوفسکی سال ۱۸۴۹ به اعدام محکوم می‌شه. اما درست توی آخرین لحظه، وقتی همه‌چیز برای اجرای حکم آماده بوده با فرمان غیرمنتظرهٔ تزار، حکم اعدامش به چهار سال کار اجباری توی سیبری تغییر می‌کنه.چند سال بعد، وقتی رمان ابله رو می‌نویسه، از زبان پرنس میشکین، دقایق قبل از اعدام یه محکوم رو توصیف می‌کنه و می‌نویسه: «هر دقیقه تبدیل به یک عصر می‌شد.»بعد از دونستن سرگذشت داستایوفسکی، سخت می‌شه این جمله رو فقط یه نقل‌قول ادبی دونست. به نظرم این بازتاب یه خاطره هولناکه.

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:18

دیشب ماه توی قشنگ‌ترین حالت ممکنش بود؛ ماهِ تمام.رفته بودیم دوچرخه‌سواری شبونه. من زودتر حواسم به آسمون رفت. دوست یه کم جلوتر رکاب می‌زد. صداش زدم: «ماه رو ببین! ماه رو ببین توی آسمون!»سرش رو برگردوند، تیز نگام کرد، با تمام چشم‌هاش خندید و گفت:«دیدم!»از این خوشمزه‌بازی‌های زیرپوستی زیاد درمیاره. منم معمولاً گولش رو می‌خورم.بهش خندیدم و گفتم:«آسمونو می‌گم نگاه کن، نه منو!»یه وقتایی که با هم می‌ریم دوچرخه‌سواری، یاد اون اردکه می‌افتم که جلوتر راه می‌ره و جوجه‌هاش پشت سرش، توی یه خط، دنبالش حرکت م

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:18

برای ناهار، خونه‌ی ماماجون دعوتیم و الان توی راهیم.به نظرت چرا بعضی‌ها این‌قدر برای رسیدن عجله دارن؟ انگار راه فقط فاصله‌ایه که باید هرچه زودتر تموم بشه.مگه راه، به این قشنگی، چی کمتر از مقصد داره؟برای من، راه یعنی فرصتِ غافلگیر شدن؛فرصتِ فکر کردن به تو، بودن کنار تو، و خیالِ جاهای شگفت‌انگیزی که هنوز ندیدم با تو.جاهایی که قراره سطرهای سفرنامه‌ی کوچولوی ما رو بنویسن.جاهایی که دوست دارم با حوصله، درباره‌ی تک‌تک‌شون حرف بزنم.تصویر: چهارباغ عباسی

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:18

از کوالالامپور به سمت چهارباغ عباسی رکاب می‌زدم که سروش صحت رو دیدم. یه شوالیه‌ی سیاه همراهش بود که وقتی صورتِ متعجبِ من در امتداد پیاده‌رو حرکت کرد و گفتم: «عه! سروش صحت!»، اون شوالیه‌ی سیاه چند ثانیه زودتر از خودِ سروش صحت متوجه شد که من متوجه‌شون شدم. ری‌اکشن منم خیلی توی چشم بود. با اون «ععع... سروشـــ» کشداری که گفتم، زشت بود خودم رو بزنم به اون راه و نادیده بگیرم و برم.توی معذورات اخلاقی گیر افتادم، توقف کردم و خیلی رسا گفتم: «سلام آقای صحت، خیلی خوش اومدین!» ایشون هم با همون تنِ صدای منح

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:18

من توی مُردادِ زندگی‌ام.و روزی که برم، باز مُرداده. من عاشقِ مُردادم...تو چی؟من همه‌ی ماه‌های سال رو دوست دارم.اولین وزشِ خاکستریِ سرما،اولین حلولِ نارنجی‌ها روی رگبرگها،اولین قطره‌های آبیِ بارون،اولین دونه‌های سپیدِ برف،اولین جوانه‌ی سبز،اولین شکوفه‌ی یاسی که روی توچشم‌ترین شاخه می‌شینه،اولین انجیرِ ارغوانی، لابه‌لای برگ‌های سرسختِ درخت...عاشقِ همه‌ی اولین‌ها...ولی ...هیچ‌کدوم،جای آفتابِ مُرداد رو برام نمی‌گیرن.من اگر قرار باشهیه بارِ دیگه به دنیا بیام،دلم می‌خوادباز همچشممبا آفتابِ مُردادبه ش

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:18

قبل از اینکه سپیده بزنه، از خواب بیدار شده بودم. سکوتِ محشرِ اون ساعت، وقتی حتی پرنده‌های سحرخیز هم غوغا رو شروع نکرده بودن، بهترین فرصت بود برای دیدن فیلمی که یکی دو روزی می‌شد جسته‌گریخته درباره‌ش می‌خوندم.با اینکه گذشته و تجربه‌های زیسته مثل طرح‌هایی حک‌شده بر ذهن آدم‌ها باقی می‌مونن، هنوز هم معتقدم صبح‌ها بهترین زمان برای شروع دوباره‌ست. یه ملحفه‌ی نازک دور خودم پیچیدم، چون هوای سپیده‌دم همیشه تنم رو مُورمُور می‌کنه. بعد اومدم توی سالن و نشستم پای فیلم «بهار، تابستان، پاییز، زمستان... و دوب

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:18

صفحه بندی